دهکده استارت20

اولین و بهترین ها را در دهکده استارت20 استارت بزنید| مرجع آموزش و معرفی بهترین محصولات و خدمات روز دنیا

کسب درآمد با کوتاه کردن لینک

دانلود کتاب اوراکل؛ جلد دوم

  • ۲۶۰

معرفی کتاب اوراکل؛ جلد دوم

کتاب اوراکل؛ جلد دوم، نوشته هما پوراصفهانی، داستان فرار مهراد و تلاش او برای اثبات بی‌گناهی‌اش است. در این میان، درگیری مهراد با مارال، ماجراهای جدیدی می‌سازد که داستان کتاب اوراکل؛ جلد دوم را شکل می‌دهند. 

درباره‌ی کتاب اوراکل؛ جلد دوم

در جلد اول کتاب اوراکل خواندیم که مهراد صباغ، تاجری مشهور و موفق است. اما کمی نمی‌گذرد که به سربه‌نیست کردن همکارش، الیاس، متهم می‌شود. او قبل از اینکه دستگیر شود، فرار می‌کند تا بتواند مدرکی برای بی‌گناهی خود پیدا کند...

مارال که چندماه قبل‌تر به اجبار با مهراد ازدواج کرده است، او را تعقیب می‌کند. او می‌خواهد با تعقیب مهراد و تهدید او به افشای محل اختفایش، او را مجبور به طلاق کند اما دقیقا لحظه‌ای که مارال فکر می‌کند موفق شده و نقشه‌اش عملی شده است، مهراد متوجه او می‌شود و او را زندانی می‌کند. حال باید دید که آیا مارال موفق می‌شود از مهراد جدا شود؟ آیا مارال مهراد را لو می‌دهد؟ مهراد می‌تواند بی‌گناهی‌اش را اثبات کند؟ اصلا آیا مهراد بی‌گناه است؟ اگر دوست دارید پاسخ تمام این پرسش‌ها را پیدا کنید، کتاب اوراکل؛ جلد دوم را بخوانید. 

کتاب اوراکل؛ جلد دوم را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم 

اگر دوست دارید گره‌ معمای کتاب اوراکل را باز کنید، حتما کتاب اوراکل؛ جلد دوم را بخوانید. دوست‌داران کتاب‌های پلیسی و معمایی از خواندن کتاب اوراکل؛ جلد دوم لذت می‌برند.

بخشی از کتاب اوراکل؛ جلد دوم

بیا اینجا بچه.

با ترس نگاهش کردم و گفتم:

ــ زیر بارون، نصف شب، مگه از جونم...

دست‌هایش را جلو آورد، با یک حرکت من را گرفت و دقیقا چون کودکی کشید بین دست‌هایش. سرم روی بازویش و پیشانی‌ام دقیقا جلوی لب‌هایش قرار گرفت. همان لحظه رعد سوم زده شد و این بار فقط سر جایم تکان خوردم. مهراد با چشمان بسته آهسته گفت:

ــ هیش نترس! جات امنه.

صدایش خوابِ خواب بود.

نگاهی به خودم انداختم. من آنجا بین بازوان مهراد صباغ دقیقا چه می‌کردم؟

روزگار چه بازی‌هایی که نداشت! صدای نفس‌های مهراد باز نشان از به خواب رفتنش داشت.

واقعا آنجا چه جای امنی بود! آن‌قدر امن که صدای رعدهای بعدی را حتی نمی‌شنیدم.

هم نیمه شب بود و هم باران می‌بارید، ولی مهراد تنها حامی‌ام شده بود.

همین!

لبخند روی لبم نشست.

نمی‌شد از او نفرت داشته باشم.

خودش نمی‌گذاشت.

وقت‌هایی که ذات مهربانش را رو می‌کرد جلوی نفرتم را می‌گرفت.

چشمانم را بستم. این بار راحت‌تر و سریع‌تر از بار قبل به خواب رفتم.

دانلود

اشتراک گذاري مطلب:
اشتراک گداري در فيس بوک| اشتراک گداري در گوگل پلاس| اشتراک گداري در توييتر| اشتراک گداري در کلوب| اشتراک گداري در فيسنما| اشتراک گداري در ستمبلپون|اشتراک گداري در ديگ| اشتراک گداري در تلگرام|

گزارش مسئوليت پست نوشته شده بر عهده‌ي نويسنده مي‌باشد، لطفا در صورتي که اين پست را ناقض قوانين مي‌دانيد به ما گزارش دهيد.

نظرات: (۰) هيچ نظري هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.